قالب شعر

غزل

۳۳ شعر

طریق عشق، پُر آشوب و فتنه است ای دل!

بیفتد آن که در این راه با شتاب روَد...

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت

ای ماه با که دست در آغوش می کنی

جان و روان من تویی فاتحه خوان من تویی

فاتحه شو تو یک سری تا که به دل بخوانمت

صیدِ منی شکارِ من گرچه ز دام جَسته‌ای

جانبِ دام باز رو وَر نروی بِرانمت

شد عمر و نشد سیر دل ما ز تپیدن

این قطره خون از سر تیغ که چکیده است؟

ما در چه شماریم، که خورشید جهانتاب

گردن به تماشای تو از صبح کشیده است

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود

پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست