زینسان که رقص میکنم از شادی خیال
در نعمتِ وصال گر اُفتم چه ها کنم
قالب شعر
۳۳ شعر
زینسان که رقص میکنم از شادی خیال
در نعمتِ وصال گر اُفتم چه ها کنم
منتشرکننده: sadegh2026
رود جاری شد به دریا کوه با اندوه گفت
میروی اما بدان دریا زمن پایین تر است
شب دل کندنت میپرسم آیا بازمیگردی؟
جوابت هرچه باشد، بر سوال خویش میگریم..
طریق عشق، پُر آشوب و فتنه است ای دل!
بیفتد آن که در این راه با شتاب روَد...
غزال اگر به کمند اوفتدعجب نبود
عجب فتادن مرد است در کمند غزال
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی
جان و روان من تویی فاتحه خوان من تویی
فاتحه شو تو یک سری تا که به دل بخوانمت
صیدِ منی شکارِ من گرچه ز دام جَستهای
جانبِ دام باز رو وَر نروی بِرانمت
بیپیرهن بیا بکنارم که گفتهاند
خوشتر بود عروس نکوروی بیجهیز
شد عمر و نشد سیر دل ما ز تپیدن
این قطره خون از سر تیغ که چکیده است؟
ما در چه شماریم، که خورشید جهانتاب
گردن به تماشای تو از صبح کشیده است
برسان سلامِ ما را به رفوگرانِ هجران
که هنوز پاره ی دل ، دو سه بخیه کار دارد
گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
هنوز اگر تو بیایی ، دوباره می شوم آغاز
اگر چه خسته تر از آفتاب ، بر لب بامم