در شب تیرهی خود چشم به ماهی دارم
جز تماشای تو از دور چه راهی دارم؟
قالب شعر
۱۸ شعر
در شب تیرهی خود چشم به ماهی دارم
جز تماشای تو از دور چه راهی دارم؟
عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم
و گر این عهد به پایان نبرم نامردم
آنکه دائم هوس سوختنِ ما میکرد
کاش می آمد واز دور تماشا میکرد
آن که برگشت و جفا کرد به هیچم بفروخت
به همه عالمش از من نتوانند خرید
تازه راضی کردهام دل را به دینداری ولی
بیم از آن دارم که دینداران پشیمانش کنند..
دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست
هر که ما را این نصیحت میکند بیحاصلست
پیش از این من دعوی پرهیزگاری کردمی
باز میگویم که هر دعوی که کردم باطلست
آن که میگوید نظر در صورت خوبان خطاست
او همین صورت همیبیند ز معنی غافلست
ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست
خصم آنم که میان من و تیغت سپرست
من از این بند نخواهم به درآمد همه عمر
بند پایی که به دست تو بود تاج سرست
چه جرم رفت که با ما سخن نمیگویی
چه کردهام که به هجران تو سزاوارم
هنوز با همه بدعهدیت دعاگویم
هنوز با همه بی مهریت طلبکارم
من از حکایت عشق تو بس کنم هیهات
مگر اجل که ببندد زبان گفتارم
نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینم
نه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم
من از تو روی نخواهم به دیگری آورد
که زشت باشد هر روز قبله دگرم
به جان و سر که نگردانم از وصال تو روی
و گر هزار ملامت رسد به جان و سرم
غم همان زیره و این سینه همان کرمان است.
پیش من باش. نرو! زیره به کرمان نفرست...
ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست
خصم آنم که میان من و تیغت سپرست
من از این بند نخواهم به درآمد همه عمر
بند پایی که به دست تو بود تاج سرست
دعاهای سحر گویند میدارد اثر، آری
اثر می دارد اما کی شب عاشق سحر دارد!؟