یک بیت از
سعدی
عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم
و گر این عهد به پایان نبرم نامردم
دیوان شعر
سعدی
عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم
و گر این عهد به پایان نبرم نامردم
عباس احمدی
آنکه دائم هوس سوختنِ ما میکرد
کاش می آمد واز دور تماشا میکرد
سعدی
آن که برگشت و جفا کرد به هیچم بفروخت
به همه عالمش از من نتوانند خرید
فاضل نظری
تازه راضی کردهام دل را به دینداری ولی
بیم از آن دارم که دینداران پشیمانش کنند..
سعدی
دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست
هر که ما را این نصیحت میکند بیحاصلست
پیش از این من دعوی پرهیزگاری کردمی
باز میگویم که هر دعوی که کردم باطلست
آن که میگوید نظر در صورت خوبان خطاست
او همین صورت همیبیند ز معنی غافلست
سعدی
ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست
خصم آنم که میان من و تیغت سپرست
من از این بند نخواهم به درآمد همه عمر
بند پایی که به دست تو بود تاج سرست
سعدی
چه جرم رفت که با ما سخن نمیگویی
چه کردهام که به هجران تو سزاوارم
هنوز با همه بدعهدیت دعاگویم
هنوز با همه بی مهریت طلبکارم
من از حکایت عشق تو بس کنم هیهات
مگر اجل که ببندد زبان گفتارم
سعدی
نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینم
نه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم
من از تو روی نخواهم به دیگری آورد
که زشت باشد هر روز قبله دگرم
به جان و سر که نگردانم از وصال تو روی
و گر هزار ملامت رسد به جان و سرم
حامد عسکری
غم همان زیره و این سینه همان کرمان است.
پیش من باش. نرو! زیره به کرمان نفرست...
سعدی
ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست
خصم آنم که میان من و تیغت سپرست
من از این بند نخواهم به درآمد همه عمر
بند پایی که به دست تو بود تاج سرست
وحشی بافقی
دعاهای سحر گویند میدارد اثر، آری
اثر می دارد اما کی شب عاشق سحر دارد!؟
شهریار
پیوندِ جان جدا شدنی نیست ماهِ من!
تَن نیستی که جان دهم و وارَهانمت