مرگ را همسنگ با هجران مدان ای دل که من
بارها سنجیده ام مردن یکی، هجران صد است
دیوان شعر
مرگ را همسنگ با هجران مدان ای دل که من
بارها سنجیده ام مردن یکی، هجران صد است
سخت دل دادی به ما و ساده دل برداشتی
دل بریدن هات حکمت داشت: دلبر داشتی
روزی كه نماند دِگری بر سر كويت
دانی كه زِ اغيار وفادارترم من..
یا بفرما به سرایم، یا بفرما به سَر آیم
غرضم وصل تو باشد، چه تو آیی، چه من آیم
گر بیایی دهمت جان، ور نیایی کُشَدم غم
من که بایست بمیرم، چه بیایی، چه نیایی!
آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
درِ این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت
دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
گذشتم از سر عالم، کسی چه می داند
که من به گوشهٔ خلوت، چه عالمی دارم
چه شد گر غیر، از من زودتر تسخیر کرد او را
سگ از صیاد دائم پیشتر می گیرد آهو را!
دیشب چه خودکشی که نکردم به کوی تو
بیرون نیامدی به تماشا چه فایده؟
به دیدارم نمیآیی چرا؟ دلتنگ دیدارم
همین بود اینکه می گفتی وفادارم وفادارم؟
تا در تو نظر کردم رسوای جهان گشتم
آری همه رسوایی اول ز نظر خیزد
از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم
من گوهر کانی بدم، کاین جا به دیدار آمدم
یارم به بازار آمدهست چالاک و هشیار آمدهست
ور نه به بازارم چه کار؟ وی را طلبکار آمدم
بنشست و شراب خورد و برخاست به رقص
وه وه! چه نشستنی..! چه برخاستنی..!