گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
دیوان شعر
گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
هنوز اگر تو بیایی ، دوباره می شوم آغاز
اگر چه خسته تر از آفتاب ، بر لب بامم
هر که در بادیهٔ عشق تو سرگردان شد
همچو من در طلبت بی سر و بی سامان شد
ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست
جانم آن لحظه که غمگین تو باشم شادست
برخاستن از جان و جهان مشکل نیست
مشکل ز سر کوی تو برخاستن است...
عارفی بر سر یک پیچش مو کافر شد
منِ رَند و سه وجب زلف پر از فِر چه شود؟
روی بر خاک عجز میگویم
هر سحرگه که باد میآید
ای که هرگز فرامُشت نکنم
هیچت از بنده یاد میآید؟
رشتهٔ تسبیح اگر بُگْسَست معذورم بدار
دستم اندر دامنِ ساقیِ سیمین ساق بود
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی؟
تو صنم نمیگذاری که مرا نماز باشد
تو مرا آزردی
که خودم کوچ کنم از شهرت
تو خیالت راحت
میروم از قلبت
میشوم دورترین خاطره در شبهایت
تو به من میخندی
و به خود میگویی: باز می آید و میسوزد از این عشق ولی
برنمی گردم ، نه
میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد
عشق زیباست و حرمت دارد
در شب تیرهی خود چشم به ماهی دارم
جز تماشای تو از دور چه راهی دارم؟
عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم
و گر این عهد به پایان نبرم نامردم