از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم
من گوهر کانی بدم، کاین جا به دیدار آمدم
یارم به بازار آمدهست چالاک و هشیار آمدهست
ور نه به بازارم چه کار؟ وی را طلبکار آمدم
شاعر
۵ شعر
از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم
من گوهر کانی بدم، کاین جا به دیدار آمدم
یارم به بازار آمدهست چالاک و هشیار آمدهست
ور نه به بازارم چه کار؟ وی را طلبکار آمدم
ای جانْ تو و جانها چو تن، بیجان چه ارزد خود بدن؟
دل دادهام دیر است من، تا جان دهم جانا بیا
جان و روان من تویی فاتحه خوان من تویی
فاتحه شو تو یک سری تا که به دل بخوانمت
صیدِ منی شکارِ من گرچه ز دام جَستهای
جانبِ دام باز رو وَر نروی بِرانمت
ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست
جانم آن لحظه که غمگین تو باشم شادست
برخاستن از جان و جهان مشکل نیست
مشکل ز سر کوی تو برخاستن است...