گرشاخه ها داردتری، ورسرو دارد سروری
ور گل کند صددلبری،ای جان توچیزی دیگری
شاعر
۶ شعر
گرشاخه ها داردتری، ورسرو دارد سروری
ور گل کند صددلبری،ای جان توچیزی دیگری
از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم
من گوهر کانی بدم، کاین جا به دیدار آمدم
یارم به بازار آمدهست چالاک و هشیار آمدهست
ور نه به بازارم چه کار؟ وی را طلبکار آمدم
ای جانْ تو و جانها چو تن، بیجان چه ارزد خود بدن؟
دل دادهام دیر است من، تا جان دهم جانا بیا
جان و روان من تویی فاتحه خوان من تویی
فاتحه شو تو یک سری تا که به دل بخوانمت
صیدِ منی شکارِ من گرچه ز دام جَستهای
جانبِ دام باز رو وَر نروی بِرانمت
ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست
جانم آن لحظه که غمگین تو باشم شادست
برخاستن از جان و جهان مشکل نیست
مشکل ز سر کوی تو برخاستن است...