حکایت شماره 41 گلستان سعدی
نقل است که از اسکندر مقدونی پرسیدند: «چگونه توانستی سرزمینهای شرق و غرب را بگشایی، در حالی که پادشاهان پیش از تو، با وجود خزانههای بیشتر،…
ادامه مطلببلاگ
عاشقانه های فارسی
نقل است که از اسکندر مقدونی پرسیدند: «چگونه توانستی سرزمینهای شرق و غرب را بگشایی، در حالی که پادشاهان پیش از تو، با وجود خزانههای بیشتر،…
ادامه مطلبمحبوب من! سالهاست که دیگر در خانه ما خروس نمیخواند. مرغها هم که از خواندن منع شدهاند. خودکامه مردمی هستیم که دل و زبانمان برخلاف همند. آنچه دل نمیخواهد، زبان میگوید. زبان میگوید که میخواهد. مح…
ادامه مطلبدر روزگاران قدیم، مردی روستایی بود که همیشه در توهم و تخیلاتش دوست داشت مثل اشراف و خانها زندگی کند. اما نه پولی داشت، نه گاو و گوسفند، نه نوکر و کلفتی. به همین خاطر، تا آنجا که راه داشت، به فکر صرفه…
ادامه مطلبمردی خری دید که در گل گیر کرده بود و صاحب خر از بیرون کشیدن آن خسته شده بود. برای کمک کردن، دُم خر را گرفت و زور زد! دُم خر از جای کنده شد. فریاد از صاحب خر برخاست که: «تاوان بده!» مرد برای فرار به کو…
ادامه مطلبنقل است که شیخالرئیس ابوعلی سینا در یکی از سفرهای خود به منزلی رسید. اسبش را به درختی بست، مقداری کاه پیش او ریخت و سفرهای گسترد تا غذایی بخورد. در همان هنگام، روستاییای سوار…
ادامه مطلب