عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم
و گر این عهد به پایان نبرم نامردم
شاعر
۱۰ شعر
شاعر رسمی مجموعه
عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم
و گر این عهد به پایان نبرم نامردم
آن که برگشت و جفا کرد به هیچم بفروخت
به همه عالمش از من نتوانند خرید
دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست
هر که ما را این نصیحت میکند بیحاصلست
پیش از این من دعوی پرهیزگاری کردمی
باز میگویم که هر دعوی که کردم باطلست
آن که میگوید نظر در صورت خوبان خطاست
او همین صورت همیبیند ز معنی غافلست
ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست
خصم آنم که میان من و تیغت سپرست
من از این بند نخواهم به درآمد همه عمر
بند پایی که به دست تو بود تاج سرست
چه جرم رفت که با ما سخن نمیگویی
چه کردهام که به هجران تو سزاوارم
هنوز با همه بدعهدیت دعاگویم
هنوز با همه بی مهریت طلبکارم
من از حکایت عشق تو بس کنم هیهات
مگر اجل که ببندد زبان گفتارم
نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینم
نه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم
من از تو روی نخواهم به دیگری آورد
که زشت باشد هر روز قبله دگرم
به جان و سر که نگردانم از وصال تو روی
و گر هزار ملامت رسد به جان و سرم
ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست
خصم آنم که میان من و تیغت سپرست
من از این بند نخواهم به درآمد همه عمر
بند پایی که به دست تو بود تاج سرست
رای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی
ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را
گبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دین خویش
قبلهای دارند و ما زیبا نگار خویش را
ما صلاح خویشتن در بینوایی دیدهایم
هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را
رقیب گفت برین در چه میکنی شب و روز؟
چه میکنم ؟ دلِ گمکرده باز میجویم ...
کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی
آنچه گناه او بود من بکشم غرامتش