گرشاخه ها داردتری، ورسرو دارد سروری
ور گل کند صددلبری،ای جان توچیزی دیگری
دیوان شعر
گرشاخه ها داردتری، ورسرو دارد سروری
ور گل کند صددلبری،ای جان توچیزی دیگری
نازنین آمد و دستی به دلِ ما زد و رفت
پردهٔ خلوتِ این غمکده بالا زد و رفت
کامیاب آن تن که تنها با تو در بستر بخفت
نیکبخت آن سر که شبها بر سر بالین تُست
چو مغرورانِ بیمنطق، نگو از عشق بیزارم ...
که ناگه میزند بر دل، شگرد او شبیخون است
مرگ را همسنگ با هجران مدان ای دل که من
بارها سنجیده ام مردن یکی، هجران صد است
سخت دل دادی به ما و ساده دل برداشتی
دل بریدن هات حکمت داشت: دلبر داشتی
روزی كه نماند دِگری بر سر كويت
دانی كه زِ اغيار وفادارترم من..
یا بفرما به سرایم، یا بفرما به سَر آیم
غرضم وصل تو باشد، چه تو آیی، چه من آیم
گر بیایی دهمت جان، ور نیایی کُشَدم غم
من که بایست بمیرم، چه بیایی، چه نیایی!
آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
درِ این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت
دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
گذشتم از سر عالم، کسی چه می داند
که من به گوشهٔ خلوت، چه عالمی دارم
چه شد گر غیر، از من زودتر تسخیر کرد او را
سگ از صیاد دائم پیشتر می گیرد آهو را!
دیشب چه خودکشی که نکردم به کوی تو
بیرون نیامدی به تماشا چه فایده؟