۴ دقیقه مطالعه

نه خانی آمده و نه خانی رفته

در روزگاران قدیم، مردی روستایی بود که همیشه در توهم و تخیلاتش دوست داشت مثل اشراف و خان‌ها زندگی کند.
اما نه پولی داشت، نه گاو و گوسفند، نه نوکر و کلفتی.
به همین خاطر، تا آنجا که راه داشت، به فکر صرفه‌جویی بود تا شاید بتواند یواش‌یواش پولدار شود و آرزویش را برآورده کند.


سفر به شهر

یک روز تابستانی، این مرد قصد رفتن به شهر را داشت تا جنس‌هایش را بفروشد.
وقتی به شهر رفت و جنسش را فروخت، در حین برگشت چشمش به مغازه‌ی خربزه‌فروش افتاد.
با خودش گفت:

«چطور است به جای ناهار، یک خربزه بخرم و بخورم؟ با خوردن خربزه سیر می‌شوم و دیگر نیازی به خرید ناهار ندارم.»

پس یک خربزه خرید و از شهر خارج شد.


زیر درخت بیابان

در بیابان، درختی پیدا کرد و زیر سایه‌اش نشست.
خربزه را محکم به روی سنگ کوبید و مشغول خوردن تکه‌های آن شد.

خیال اول: پوست خربزه

وقتی خربزه را می‌خورد، گفت:

«پوست خربزه را نمی‌تراشم تا هر کس از اینجا عبور کند و پوست را ببیند، بگوید که بدون شک یک خان از اینجا گذشته، خربزه را خورده و پوستش را رها کرده و رفته.»

تصمیم گرفت مثل خان‌ها بلند شود و به راهش ادامه دهد.
اما هنوز گرسنه بود و میل به خوردن خربزه آزارش می‌داد.


خیال دوم: پوست + نوکر

با خودش گفت:

«پوست خربزه را هم می‌تراشم و می‌خورم. پوست و تخمه‌هایش را می‌گذارم همین‌جا بماند.
آن وقت هر کس از اینجا عبور کند، می‌گوید که یک خان از اینجا عبور کرده، خربزه را خورده و پوستش را هم به نوکرش داده تا بتراشد و بخورد. این جوری خیلی بهتر است.»

مرد روستایی بیچاره با این توهمات، پوست خربزه را هم تراشید و خورد.
اما باز هم گرسنه بود.


خیال سوم: تخمه‌ها + الاغ

نشست و مشغول خوردن پوست خربزه شد و با خودش گفت:

«همین که تخمه‌های خربزه بر جا بماند، کافی است.
بعدها هر فردی از اینجا بگذرد، حتماً با خودش می‌گوید که:
«یک خان ثروتمند زیر این درخت لحظاتی اطراق کرده، خربزه را خودش خورده، ته خربزه را نوکرش تراشیده و خورده، و پوست خربزه را هم داده به الاغش. چه خان مهمی که هم الاغ داشته، هم نوکر!»

خوردن پوست خربزه هم تمام شد.
خان خیالی مانده بود و تخمه‌های خربزه!
اما هر کاری می‌کرد، نمی‌توانست از تخمه‌ها هم دل بکند.
برای خوردن تخمه‌ها هیچ بهانه‌ای نداشت.


دل‌کندن از تخمه‌ها

با بی‌میلی بلند شد و راه افتاد.
چند قدمی که رفت، برگشت و گفت:

«نه! از تخمه‌های خربزه هم نمی‌توانم بگذرم. اما اگر آنها را هم بخورم، مردم چه می‌گویند؟
نمی‌گویند این چه خانی بوده که از تخمه‌ی خربزه هم چشم‌پوشی نکرده است؟!»

پس تصمیم گرفت تخمه‌ها را بی‌خیال شود و ادامه مسیر دهد.
چند قدم از آنجا فاصله گرفت.
به نظرش، گذشتن از تخمه‌ها کار مهمی بود.
با غرور مثل خان‌ها قدم برداشت.

در این حال، احساس می‌کرد که پیاده نیست:

بر الاغی که پوست خربزه را خورده سوار شده است،
و نوکری که پوست را تراشیده، دهنه‌ی الاغش را به دست دارد.


پایان خیال

این فکرها مدت زیادی ادامه پیدا نکرد.
یکباره مرد روستایی از خر شیطان پیاده شد و با عجله به طرف تخمه‌های خربزه دوید.
خیلی زود تخمه‌ها را برداشت و با میل زیاد مشغول خوردن آنها شد.

تخمه‌های خربزه را هم که خورد، گفت:

«آخیش! راحت شدم.
حالا انگار نه خانی آمده، نه خانی رفته.
اصلاً هیچ خانی از اینجا عبور نکرده و خربزه‌ای هم نداشته که بخورد.»

تمامی حقوق محفوظ است - طراحی و توسعه: محمدحسین گلی جیرنده