دو سه بیت
۲ دقیقه مطالعه

حکایت پادشاه و مرد نادان

روزی پادشاهی با وزیران و بزرگان دربار در باغی نشسته بود و درباره امور مملکت گفت‌وگو می‌کرد. در همین هنگام مردی از راه رسید که خود را بسیار دانا می‌پنداشت و عادت داشت در هر جمعی سخنی بگوید و دیگران را کوچک بشمارد.

مرد به جمع نزدیک شد و بی‌آنکه احترامی به پادشاه بگذارد، رو به او کرد و گفت:

«شنیده‌ام که تو خود را عادل‌ترین پادشاه این سرزمین می‌دانی، اما من در تو نشانی از عدالت نمی‌بینم.»

پادشاه لبخندی زد و پرسید: «دلیل تو چیست؟»

مرد گفت: «اگر واقعاً دانا بودی، اجازه نمی‌دادی هر نادانی به دربارت راه پیدا کند!»

وزیران از گستاخی مرد خشمگین شدند و خواستند او را از باغ بیرون کنند؛ اما پادشاه دست بلند کرد و مانع شد.

سپس رو به مرد کرد و گفت: «سخنت را شنیدم. حالا بگو در زندگی خود چه کرده‌ای که چنین با اطمینان درباره دیگران قضاوت می‌کنی؟»

مرد که انتظار چنین پرسشی را نداشت، کمی مکث کرد و گفت: «من سال‌ها مطالعه کرده‌ام و از بسیاری علوم آگاهم.»

پادشاه پرسید: «پس چرا هنوز نیاموخته‌ای که دانایی، پیش از آنکه در زبان انسان آشکار شود، باید در رفتار او دیده شود؟»

مرد خواست پاسخ دهد، اما پادشاه ادامه داد:

«در این جهان دو دسته انسان وجود دارند؛ آنان که می‌دانند و سکوت می‌کنند، و آنان که نمی‌دانند و برای پنهان کردن نادانی خود، پیوسته سخن می‌گویند.»

مرد سرش را پایین انداخت و دیگر چیزی نگفت.

یکی از وزیران از پادشاه پرسید: «چرا اجازه دادید این مرد چنین گستاخی کند؟»

پادشاه پاسخ داد:

«درختی که میوه ندارد، با تکان دادن شاخه‌هایش تنها بی‌ثمری خود را آشکار می‌کند. نیازی نیست ما برای اثبات بی‌ثمری‌اش سنگی به سویش پرتاب کنیم.»